فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )

209

چهارده رساله ( فارسى )

ايشان را از من اخلاق بد حاصل آيد و ايشان را با اهل دنيا التفات و اشتغال بود و كسى ايشان را بىفايده از مهمّ ايشان بازدارد پس آنچه گفت سوگند بر ايشان نهادم تا تمام سخن گويم يعنى استعداد و شوق خويش ايشان را معلوم گردانيدم تا مرا استوار داشتند و آنجا كه گفت آن رنج كه ترا هست ما بدان گرفتار بوديم يعنى اين علايق كه نفس ترا با بدنست و اين محاربت و منازعت كه قوت عامله تو را با قوت بدنى هست آن ما را نيز بود و آنك گفت پس تدبير كردم در رهائى جستن يعنى از استيلاى قواى بدنى رهائى جستم و از حلقهء دام كثرت علايق و موقوف بودن آثار نفس بر امور بدنى رهائى جستيم و آنك گفت گفتم مرا نيز رهائى دهيد آنست كه گفتم مرا از علايق بدنى برهانيد گفتند ما اين چون توانيم و مبتلا بودن ما بدين ظاهرست و طبيبى را كه علّتى بود و او آن علّت از خود دفع نتواند كرد از غيرى چگونه دفع كند . گفت پس جهد كردم يعنى كه اين مرتبه اكثر آن بجهد و اكتساب حاصل آيد و هر كس درين از جهد خويش فايده يابد و آنك گفت مرا گفتند پيش تو بقعه‌هاست بدين بقعها عناصر و مركبات و افلاك خواست كه تا تو اين همه بنشناسى و بدين همه گذر نكنى ترا سعادت حاصل نيايد و آنك گفت بميان دو كوه وادى است با آب و گياه بسيار و عمارت . بدين عناصر چهارگانه خواست و كيفيّت تولّد و توالد و نشوء و نماء را و آنچه عناصر را عارض گردد قبل الامتزاج از انواع حركات و تخلخل و لطايف احوال كائنات جمادى و معادنى و كائنات ناميات و كائنات حيوانى و غير آن و اين چه ياد كرديم بعضى از علم طبيعى است كه او را علم اسفل خوانند و اما حديث كوهها و شناختن آن و گذشتن بدان . عبارتست از علم رياضى و ديگر علم طبيعى كه در او اجزاى عالم و اشكال آن و اوضاع بعضى بمقادير آن و ابعاد آن و حال حركاتى كه افلاك را هست و عددهاء كره‌ها و قطوع دوائر كه حركات بدان تمام شود بداند و اين اعداد بر وضعى معروف است يعنى فلك قمر و فلك عطارد و فلك زهره و فلك آفتاب و فلك مرّيخ و فلك مشترى و فلك زحل و فلك ثوابت و اگر چه خلاف است باعداد افلاك ثوابت و آن بروج و هر دو يكى است يا جداگانه . ؟